X
تبلیغات
پیامک

تبلور یک ذهن مازوخیست

ماکزیمال های دیازپام ِ کبیر

سعی کردم درک کنم

1393/01/09 01:42 ب.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 1 نظر چاپ

نمی‌دونم چیکار کنم... می‌فهمید؟ می‌دونید که این ممکنه، که همزمان عاشق دو مرد بود؟ می‌شه... می‌فهمید؟ می‌دونین، یکی از اونا... که شوهرمه باعث شد من احساس امنیت و راحتی کنم. و اون یکی... اه، خب... این اشتباهه که زیاده خواهی کنیم. خودخواهیه


The Dekalog II – 1988


انقدر تو کتابا و فیلم‌ها آخر اینجور داستان‌ها خوب تموم می‌شه، بعضیا فکر می‌کنن تو واقعیت هم همینطوره. ولی نیست.

همیشه بهم میگفت...

1393/01/04 03:22 ب.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 0 نظر چاپ

- تو نمی‌تونی از زندگی لذت ببری اینو می‌دونستی؟ تو هم فقط یه آدمی. تو مثل یه جزیره تو خودتی.


- من نمی‌تونم از چیزی که همه لذت می‌برن، لذت ببرم. اگه یه نفر یه جایی دچار قحطی باشه، این موضوع شب من رو خراب می‌کنه

   Annie Hall - 1977


خب ظاهرا همه آدمای بزرگ یک سری احساسات مشترک دارن. مثل من و وودی آلن که تو این مورد مشترکیم.

I know that we are not new

1392/12/29 04:55 ب.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 2 نظر چاپ

ماتیا با طعنه گفت: (امیدوارم... اگر بتونی از خوابت بزنی، حتما عکاس خوبی می‌شی تنبل خانوم!)


آلیس جواب داد: (خیلی بدجنسی! مطمئن باش هم من عکاس خوبی می‌شم هم تو یه ریاضی‌دان بدعنق و کسل کننده.)


ماتیا سکوت کرد. منتظر چنین روزی بود که آلیس او را کسل کننده خطاب کند. مدتی بود که به رابطه‌اش با آلیس شک کرده بود. نمی‌دانست سر این رابطه چه خواهد آمد. دو آدم با دو روحیه‌ی کاملا متفاوت، یکی سرزنده و شاداب یکی آرام و درونگرا، می‌توانستند فرجام خوبی داشته باشند؟ این رابطه تا کی ادامه پیدا می‌کرد؟ آیا واقعا عشق بود یا یک قرارداد اجتماعی که آن‌ها را به هم متصل می‌کرد؟ آلیس، ماتیا، هر کدام تا چه زمانی می‌توانستند طناب رابطه را محم نگه دارند؟ اگر پاره می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد؟ این فکرها دست از سر ماتیا برنمی‌داشتند. مردد بود. خودش را سر دوراهی می‌دید. بین عشق و شک کدام را باید انتخاب می‌کرد؟ زندگی‌اش را مثل بازی ریاضی می‌دید. به روش‌های بازی فکر می‌کرد و درگیر جواب شده بود.

 

تنهایی اعداد اول/ پائولو جوردانو/ بهاره مهرنژاد/ انتشارات افراز


ده بار این قسمت کتاب رو خوندم. میخوام لال بشم.

فیلمی برای درک دنیای خیانتکارها

1392/12/23 10:30 ب.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 2 نظر چاپ

-        -  به چی می‌خندی؟

-        -  فکر نمی‌کنم، هیچ وقت می‌تونستم بهت خیانت کنم، فقط چون نمی‌تونستم... تلاش‌های مضحک برای دروغ گفتن و پنهان کردن رو تحمل کنم... ولی ظاهرا برای تو خیلی آسونه...


(Eight and a Half (1963

 


فقط یک سوال از تمام خیانت کارا دارم. چطور بار این گناهو رو دوششون می‌کشن و نمی‌میرن؟

لولیتای غمگینی می‌شناسم...

1392/12/17 09:29 ب.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 1 نظر چاپ

مدام بهم دروغ می گفت. درست مثل لولیتا. اما من نه مثل دکتر هومبرت پیر بودم، نه عصبی، نه دیوونه و نه حتی حسود.


مدام بهش اعتماد می‌کردم. درست مثل دکتر هومبرت. اما اون نه مثل لولیتا هزار تا لاوِرز داشت، نه جاست فور فان بود، و نه حتی کلر کولتی وجود داشت که لولیتای بیچاره‌ی منو گول بزنه.


(Lolita (1962

چرا داستان زندگی من شبیه هیچ کدوم از فیلم‌هایی که می‌بینم نیست؟




یه جایی باید باشه برای درک حرفات

1392/09/04 11:28 ب.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 3 نظر چاپ

نمیدونم نوشتن از آینده جذاب تره یا از گذشته، از آرزوهای لطیفت یا از خاطرات شیرینت، از عشقت یا از دلخوشیات، از زندگیت، از روزگارت، از هر چی که دور و برته و باعث لرزش قلبت میشه. از آهنگایی که ناخواسته چند قطره آب میاره تو چشمات، از همون آب هایی که اسم دیگه اش اشکه و یه مقدار شوره ولی اگه بخاطر یه چیز خواستنی باشه لذت بخش ترین حالت عالمه.

وای خدا من چرا نمیتونم بدون اینکه به چیزی فکر کنم فقط بنویسم. همش یه چیزایی میاد جلو چشام، یه چیزایی که واقعی نیست و شاید هیچوقت هم رنگی از واقعیت نداشته باشه ولی انقدر جلوی چشامو گرفته که نمیتونم از ذهنم دورش کنم. خیلی پررنگه. هرچند که شاید شبیه توهم باشه ولی خوشحالم میکنه. شوق وارد میکنه به زندگیم. امیدوارم نگه میداره. هرچند که گاهی شاید همه چی برام بی اهمیت بشه و بگم لعنت خدا به همشون، به همه چیز، ولی بازم دلخوشیام بعد یه روز، چند ساعت، میان دور و برم، نگهم میدارن، نمیزارن بمیرم. اونوقته که احساس خوبی پیدا میکنم. دلخوشیام، چه واژه لذت بخشیه، دلخوشیام، دوسشون دارم. آره اونا میان بهم کمک میکنن. فکر میکنم اونا هم دوسم داشته باشن.

چی دارم میگم؟ چی میخواستم بگم؟ فقط میخواستم بنویسم و هیچ چیز خاصی نمیخواستم بگم. ذهنم خالیه. دارم بخش بزرگی از احساساتمو از طریق نوک انگشتام میریزم بیرون، بدون اینکه فکر کنم این کارم چه بدرد میخوره؟ هیچ چیز، شاید هیچ بدرد نخوره یا اگه سر و تهشو جمع کنم به لعنت خدا هم نیرزه. شاید حتی انقدر بیخود باشه که بعدها خجالت بکشم از اینکه مغزمو باز کردم، ولی الان خوبم و مینویسم بدون اینکه فکر کنم تهش چی میشه.

این شبا فقط دوست دارم با هدفون آهنگ گوش کنم و به بکگراند دسکتاپم نگاه کنم. بعدش که فکر میکنم میبینم امشبم رو چه طرز احمقانه ای از دست دادم. در حالی که میتونستم کار مهم تری بکنم. اول خودمو اینطور قانع میکنم که روح آدم نیاز داره بهش توجه بشه. باید به روحم توجه کنم. باید نیازهاشو اینطور برآورده کنم. روحم نمیتونه دست کسی رو بگیره. لعنت به جسم که همه چیز مال اونه. ولی روحم اینطور عشقبازی میکنه. با آهنگا. گاهی احساس میکنم روحم زیادی داره با آهنگا، با خاطرات عشقبازی میکنه. شاید تبدیل شه به یه هرزه عوضی. ترسم این نیست ولی... اینم یه جورشه. میشینم همینجا و فرو میرم تو مغزم بدون اینکه به کسی یا چیزی احتیاج داشته باشم. گاهی آهنگ گوش میکنم، گاهی فکر میکنم، گاهی کتاب میخونم، گاهی فکر میکنم، گاهی چیزکی مینوسم که بندازم تنگ کتابم، ولی بیشتر فکر میکنم. به همون چیزایی که واقعی نیست ولی جلوی چشامو گرفته و انقدر حجمش زیاده که واقعی تر از هر واقعیته. من به چیزایی که جلوی چشامو گرفته اعتقاد دارم، و دوسشون دارم. اذیتم نمیکنن. نگهشون میدارم. واسه خودم. و اصلا هم نمیترسم.