X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تبلور یک ذهن مازوخیست

ماکزیمال های دیازپام ِ کبیر

1390/01/08 01:45 ب.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 8 نظر چاپ

نشسته بودم آخر شب تو اتاقم فیلم می دیدم. ساعت دو-سه شب بود. پدرم نمی دونم شاشش گرفته بود چی بود نصفه شب بیدار شد. دید چراغ اتاقم روشنه همینجوری یه سر اومد تو اتاقم. آقایون، خانوما، فیلمی که سراسر گریه و اشک و غم و غصه بود، یهو نمی دونم یه زن و مرد از کجا پیداشون شد شروع کردن به عیان کردن مسائل خانوادگیشون! می خواستم فیلمو بزنم جلو، ضایع بود. نزنم جلو، بازم ضایع بود. وسط مستراح دو سر سوراخ گیر کرده بودم. هر طرف می رفتم می افتادم تو چاه. خلاصه یکی دو دقیقه همین وضعیت ادامه داشت که پدرم سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و رفت. باز فیلم پر شد از بدبختی و داغونی و اینا.

الان چی می تونم بگم من؟ بگم شانسه داریم؟ بگم فرو بره این زندگی؟ چی بگم که حق مطلب رو ادا کنه آخه؟!