X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تبلور یک ذهن مازوخیست

ماکزیمال های دیازپام ِ کبیر

I know that we are not new

1392/12/29 04:55 ب.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 2 نظر چاپ

ماتیا با طعنه گفت: (امیدوارم... اگر بتونی از خوابت بزنی، حتما عکاس خوبی می‌شی تنبل خانوم!)


آلیس جواب داد: (خیلی بدجنسی! مطمئن باش هم من عکاس خوبی می‌شم هم تو یه ریاضی‌دان بدعنق و کسل کننده.)


ماتیا سکوت کرد. منتظر چنین روزی بود که آلیس او را کسل کننده خطاب کند. مدتی بود که به رابطه‌اش با آلیس شک کرده بود. نمی‌دانست سر این رابطه چه خواهد آمد. دو آدم با دو روحیه‌ی کاملا متفاوت، یکی سرزنده و شاداب یکی آرام و درونگرا، می‌توانستند فرجام خوبی داشته باشند؟ این رابطه تا کی ادامه پیدا می‌کرد؟ آیا واقعا عشق بود یا یک قرارداد اجتماعی که آن‌ها را به هم متصل می‌کرد؟ آلیس، ماتیا، هر کدام تا چه زمانی می‌توانستند طناب رابطه را محم نگه دارند؟ اگر پاره می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد؟ این فکرها دست از سر ماتیا برنمی‌داشتند. مردد بود. خودش را سر دوراهی می‌دید. بین عشق و شک کدام را باید انتخاب می‌کرد؟ زندگی‌اش را مثل بازی ریاضی می‌دید. به روش‌های بازی فکر می‌کرد و درگیر جواب شده بود.

 

تنهایی اعداد اول/ پائولو جوردانو/ بهاره مهرنژاد/ انتشارات افراز


ده بار این قسمت کتاب رو خوندم. میخوام لال بشم.