X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تبلور یک ذهن مازوخیست

ماکزیمال های دیازپام ِ کبیر

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه...

1389/12/27 12:00 ق.ظ نویسنده: دیازپام نظرات: 2 نظر چاپ

دیشب یه جلسه ای بود خونه ی ما. همکارای پدرم. همکارایِ قدیم ِ پدرم. 14-15 نفری می شدن. سرزنده. عجیب سرزنده. خیلی هم صمیمی. به هر حال یه 25-30 سالی همکار بودن. شوخی بالای هیژده می کردن و می خندیدن. حسودیم شد به این همه رفاقت. راستش من دوست و رفقی زیاد ندارم. اونایی هم که دارم باهاشون اونقدرا صمیمی نیستم. الان که دارم نگاه می کنم در حال حاضر اصلا دوستی ندارم که بخوام باهاش شوخی کنم. اگه یه وقتی بخوام با یه دوستی قدم بزنم بیشتر بحثمون حول و حوش زندگی و مسائل روزمره و سیاست هست و بیشتر از مشکلات صحبت می کنیم تا بخوایم بگیم و بخندیم. خب قبول کنین تو چنین شرایطی دیدن اینا هیجان انگیزه. واقعا هم هیجان زده شده بودم. اونقدر که دوست نداشتم جلسشون تموم بشه و برن خونه. 

دیشب من نقش گارسونو داشتم. خداییش هم از نقشم خوب برمیومدم! اینا هم هی تیکه و متلک بارم می کردن. شوخی می کردن. ولی من مثل کودنا فقط لبخند مسخره ای میزدم. هیچ حرفی به زبونم نمیومد که جوابشونو بدم. فقط لبخند می زدم احمقانه. عین کودنا.

از دیشب تاحالا دارم فکر می کنم من به این سن برسم آیا اینهمه دوست دارم که حداقل دو ماه یکبار بشینم باهاشون بگم و بخندم؟ خب معلومه که ندارم. الان هم از این دوست ها ندارم چه برسه به بعدا. البته خودم می دونم از نظر بقیه آدم تقریبا چُسی هستم. آدمی که در جواب بقیه فقط لبخند احمقانه میزنه. البته راستشو بگم حوصله ی جمع رو ندارم. حوصله ی هر آدمی هم ندارم. فقط اخلاق بعضی آدما به گروه خونی من می خوره. واسه همین می گم آدم تقریبا چُسی هستم. آره، حق با منه. براستی که من آدم تقریبا چسی هستم.

بزرگترین تفریح من فعلا تو زندگی همین دنیای مجازیه. زمانی که پشت رایانه نیستم یا سرکارم یا کتاب می خونم. همین. همین؟ آره همین! زندگی یکنواختیه. دلم برای خودم داره میسوزه. اشکم داره جمع میشه. هور هور هور...